تبليغاتX
سارا می نویسد

سارا می نویسد

دخترک کوچه بغلی ابرو کمون چشم عسلی :d

اییییی ول بالاخره برنامه تبدیل (ویدئو به ام پی ۴ )رو دانلود کردم

بای بای تموم شد  حرفام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

آقای همسرم

می دونی سارایی (خودم ):

تو قدر زندگیتو نمی دونی

قدر چیزایی که داری کسایی که اطرافتن

قدر مهربونیاشونو صداقتشونو محبتشونو

می دونی سارایی (سارا جون دوستم )
ناراحت نشیا اما وقتی می بینم تو از یه اس ام اس M  اینقدر هیجان زده میشی یا به  عشقش ایمان میاری برام خیای خیلی عجیبه !
من قدر x رو نمی دونم

اقای همسر من بهترینه

خودشم خوب می دونه که صبور تر از اون وجود نداره

اون همیشه عصبانتیای بچگونه منو تحمل می کنه وساکت فقط نگام می کنه

اون تا حالا حتی یه فحشم به من نداده حتی یه بارم منو تحقیر یا کوچیک نکرده

اما من تا تقی به توقی می خوره شروع می کنم به سرزنششو ضایع کردنشو و اینا

می دونی یه وقتا دلم براش می سوزه آخه مگه یه آدم چقدر می تونه صبر داشته باشه

وقتی سها  و سعید رو دیدم و خودم و ایکس رو با اونا مقایسه کردم به خودم بالیدم و گفتم سارا خانوم خداییش تو لیاقت ایکسو نداری که اگه داشتی باش مهربون تر بودی و کمتر می رنجوندیش

هیشکی مث اون نمی تونه عاشق من باشه و به خاطرم هر کاری کنه

با صبوریاش با مهربونیش با آرامشش به من آرامش می ده و وجود پر شر و شور منو آروم می کنه

من در کنار اون کاملم

اون می تونه مل یه پدر که فرزندشو  حمایت می کنه حامی من باشه

نه اینکه فک کنین که پول تو جیبی میده ها نههههههههههههه

با کادوهای خوشگلش با قربون صدقه رفتناش با تعریفاش من فقط یه حسی رو تجربه می کنم که تا حالا برام پیش نیومده : اینکه من خوشبخترین ایکس دنیا رو دارم !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

دیروز سها اس ام اس داد

همون دختری که تو مسجد باش دوست شده بودم

گفت : سارا می دونی روز ولنتاین کیه ؟

گفتم ااااااه  واسه چتههه؟

گفت هوووووووووووووووووویجووووووووووری

بهد گفت میخام برای یارو یه چیزی بخرم

گفتم اااااااااااااااااااه اتفاقا" منم می خام برا این یارو یه جیزی بخرم (البته این یارو نیستاااا ماهه آقاههه گلههه

گفتم می خای بهد از امتحانای من با هم بلیم کادم بخریم ؟!گفت آرههههههههههههههههههههههههه

گفتم اوکی عزیزم این بارم تو بردی چه سعادتی بت رو کرده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

امروز امتحان داشتم

روز قبلشم امتحان داشتم

برا همین دیشب  وقت زیادی برا خوندن امتحان امروز صبحم نداشتم

خیلی برف اومد دیروز

دیروز که داشتم می رفتم دانشگاه تازه داشت کم کم برف میومد

به آیدا گفتم خدا کنه تهطیل شیم

گفت عمممممممممممرا" اینبار سنگم از آسمون بیاد تعطیلمون نمی کنن

خلاصه امتحان صبحو دادم و اومدم خونه

از بس خسته بودم و حوصله درس خوندن نداشتم هی خدا خدا می کردم که تعطیل شیم

البته قرار بود امروزم بریم سینما با یگانه اینا

منم دعا می کردم که تعطیل کنن تا بتونم برم

خلاصه هی گذشت و گذشت و گذشت تا ساعت ۱۲ شب شد

منم فردا ۱۰ صبح امتحان داشتم

هر چی زور زدم مگه میشد بخووونم؟!!!!

هی یه نیروی الکی بم می گفت که فردا تهطیله

نشستم اس ام اس بازی با بچه ها که درس خوندین و اینا و....

اونام می گفتن نخوندیم(اروای باباشون ..!
منم دیدم فایده نداره

گفتم یا علی و شروع کردم

حالا نخون کی بخون

هر چی مامانم می گفت لامپو خاموش کن بگیر بخواب حالیم نمیشد

می گفتم میخام تا صب بیدار بمونم

البته من توی عمر با عزتی که از اوس کریم گرفتم یادم نمیاد که هیچ وقت شب امتحان بیدار مونده باشمو درس خونده باشم

آهاااااااااااااااا فقط یه بار

اونم پیش دانشگاهی که بودم فرداش امتحان زبان داشتیم منم گفتم مثلا" با آیدا بشینیم با هم تا صب درس بخونیم

خلاصه مامانم کلی خوراکی و آب واینا آورد بمون داد که از گشنگی و زیاد درس خوندن ضعف نکنیم

همچین که مامان رفت یه ۲۰ ۳۰ مینی درسرو خوندیم .....

بهد شروع کردیم به جک گفتن و خندیدن و خاطره ول کردن

تا ۴ ۵ صبح بیدار بودیم . خبری از درس نبود

گرچه امتحانو خوب دادم

اها

دیشب رو می گفتم

جای همتون خالی بود

نشسته بودم جلو تلوزیون کتابمو گذاشته بودم جلوم یه چشم به تلوزیون بود یه چشمم به آسمون خدا که یه وقت برفه بند نیاد و بیچاره شیم

دیشب فقط سه ساعت خوابیدم

امتحانم خوب بود

به خستگیش می ارزه

ما اینیم دیگهه

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

به علت فصل امتحانا از جزیی گویی معزوریم !!
فقط اینو بگم که اوضاع بر وفق مراده و برف بازی و سرسره بازی خیلی می چسبهههه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

یه چیزو کشفیدم :

اینکه بدون آرایشم از قیافم خوشم میاد

هر چی ساده تر زیباتر

تو مسجد که شبا می رفتیم اصلا" آرایش نمی کردم

ساده ساده

۲شبم چادر پوشیدم که خیلی بم میومد

با سارا اینا رفته بودیم مسجد

سارا و صبا و هما لیلا و من و آیدا با مامانامون

خدایش خیلی خوش گذشت

اصرار نکن دیگه نمیشه همه چیو اینجا بگم

یه شیطنتایی هست که قابل گفتن نیس

یه وقت دیدی یه آشنایی چیزی ازین ورا رد شد اونوقت زشتهههههههه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

امسال بهترین محرم عمرم بوددد

خیلی خوب بود

خیلی اتفاقا افتاد

تو مسجد یه دوست پیدا کردم که با هم خیلی جور شدیم

قراره با هم بیرون بریم یا دهوتش کنم خونمون

فک کن فقط با یه بار دیدن با یکی دوست صمیمی شی

دوسش دارم دوست جونمو

ایشالا به عشقش برسسسسسسسسسسسسسه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

وووووووووووووو سلام

من اومدم بالاخره

یوهوووووووووووووووو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

پسرک صبح ازخواب بیدار شد.مدرسش دیر شده بود.سریع لباسهارو پوشید وصبحونه نخورده راه مدرسه رو درپیش گرفت.سر کوچه که رسید می خواست سوار تاکسی بشه که سواراتوبوس شد(تهیه کننده بودجه کم داشت گفتیم حالا رو بااتوبوس بره).سواراتوبوس شد پسرک توفکرفرورفت یادش اومد امروز امتحان ریاضی داره و هیچی نخونده زیست هم می پرسه.اینا همه یه طرف ورزش زنگ دوم هم یه طرف.ازته دل  دعامی کردکه امروز صبح یه 18 چرخ دبیر زیست و ریاضی رو زیر کنه تا پاشون به مدرسه نرسه.

توذهنش با این افکارداشت کشتی می گرفت که یهوکی چشمش به دختری که دوسش داشت افتاد که با دوستش داشت تو اتوبوس صحبت می کرد.پسرک یه روزی از صمیم قلب دوست داشت با دخترک ازدواج کنه به کلی مبهوت دخترک شده بود که دخترک سرش رو به سمت پسرک برگردوند و یه خنده ی خرکی با صدای فراگیر انجام داد

پسرک پیش خودش خیلی خوشحال بود.خوشحال از اینکه بالاخره دخترک بهش خندیدفهمیدکه عشقش یک طرفه نیست بلکه دو بانده ست و دور برگردون هم نداره تازه هم شهرداری آسفالتش کرده.ازاتوبوس که پیاده شد یورتمه زنان و شیهه کشان راه مدرسه رو به صورت 4 نعل مثل موجودات نجیب در پیش گرفت.تومدرسه که رسید از خوشحالی در قالب تن خویش گنجانده نمی شد.

توی مدرسه 2زنگ رو دم دفتر بود.ولی این چیزی رو از خوشحالیش کم نکرد.

3شبانه روز پسرک درفکروخیال به سرمی برد.تا اینکه یک روز دخملک روتنها توی کوچه دید تو ذهنش فکرمی کرد که دخترک هم اون رو دوست داره باقلبی که داشت ازجاکنده می شد به سمت دخترک رفت.قلبش داشت می ترکید و رنگش هم مثل قناری زرد شده بود(داشتی تشبیه رو؟).به دخترک که رسید:

گفت:سسسسلام...خوبید.خوشحالم که احساسمون دو طرفست

دخترک:خفه شو بیشعور احمق عوضیه پدر سگ ....یه بارمگه بهت نگفته بودم جوابم منفیه؟کی  با تو عروسی می کنه ؟بااون قیافه ی...

پسرک:ولی تو اون روز تو اتوبوس به من خندیدی.مگه اینطور نبود؟

دخترک:آره خندیدم.ولی به خاطر این خندیدم که قیافت بد جور زاقارت و آویزون بود

پسرک این رو که شنید .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

روزي شخصي در صحرایی در حال نماز خواندن بود . مجنون بدون اين که متوجه او شود ازروی جا نماز و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي

مجنون به خود آمد و گفت من چون عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

مجنون و لیلی

ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد كه انگار خيلي دوست داري منو ببيني؟
اگر نيمه شب بياي بيرون شهر كنار فلان باغ منم ميام تا ببينمت مجنون كه شيفته دیدار ليلي
بود چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست
ولي مدتي كه گذشت  خوابش برد . نيمه شبليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد از كيسه اي كه به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ريخت توي جيبهاي مجنون و رفت
مجنون وقتي چشم باز كرد خورشيد طلوع كرده بود آهي كشيد و گفت اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم و افسرده
و پريشون برگشت به شهر .در راه يكي از دوستانش اونو ديد و پرسيد چرا اينقدر ناراحتي ؟ ووقتي جريان را
شنيد با خوشحالي گفت اين كه عاليه آخه نشونه اينكه ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره
دليل اول اينكه خواب بودي و بيدارت نكرده به طور حتم به خودش گفته اون عزيز دل من كه تو خواب نازه چرا بيدارش كنم و دليل دوم اينكه وقتي بيدار مي شي گرسنه بودي وليلي طاقت اين رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشكني و بخوري  مجنون
سري تكان داد و گفت نه اون مي خواسته بگه تو عاشق نيستي اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد تو رو چه به  عاشقي
تو بهتري بري گردو بازي كني
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

زنی از جنس دیگر !

21 سال پيش دختري به دنيا اومد که با اومدنش  همه رو خوشحال و به زندگي اميدوار کرد
اون اولين ساراي زندگي شيرين پدر مادرش بود
مادر و پدر مهربوني که سارا تنها اميد شب و روزشون بود
سارا روز به روز بزرگ  مي شد و قد مي کشيد
کم کم  با پاهاي کوچولوش راه رفتن  رو ياد گرفت
مادر مهربون و صبور سارا پا به پاي سارا کوچولو راه رفت و راه رفت
پدر با گذشت سارا وقتي خسته از سر کار ميومد  با کمال ميل شيطنت و خراب کاري هاي دختر کوچولوشو مي ديد و بش لبخند مي زد
و سارا صبوري رو ياد گرفت !
توي جو آروم و گرم خونه بزرگ شد و قد کشيد 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

شیطنت رکن جدا ناپذیر زندگی منه

شیطنت فقط زبون درازی و حاضر جوابی نیست

بلکه:

من یه دختر باهوش حواس جمع زیرک دانا و سوفیست هستم

ببینم چیزی در مورد سوفیستها می دونین؟

سوفیستها  در افکار من جای ویژهای دارند

من اونا رو دوست دارم

و خیلی وقتا به پیروی از اونا توی بحثای زندگیم مغالطه می کنم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

زنی مثل هیچکس

من دارم یه رمان می نویسم  که به احتمال زیاد اسمشو : بانویی از جنس دیگر یا زنی مثل هیچکس

می زارم

فهلا" ۵۰ صفحشو نوشتم

خلاصه ای رو اینجا می زارم به عنوان یادگاری

البته چند خط در میونشو می زارم نه همه رو

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

یکی بود یکی نبود
یه روزی توی یه خونواده ای 3 نفره یه بچه ای تازه متولد شده بوده بچه بزرگتر این خونواده 3سال بیشتر نداشت و از این که یه خواهر کوچکتر داشت خیلی خوشحال بود

 ولی موضوعی که ناراحتش میکرد این بود که اون اصرار داشت  لحظه ای با آبجی کوچولوش تنها باشه ولی مامان بابا بهش اعتماد نمیکردند چون میترسیدند اون بخواد یه بلای سر خواهرش  بیاره

ولی با اصرارای اون چاره ای نداشتند. پس قبول کردند ولی وقتی اونو با خواهر کوچولوش تنها گذاشتند درب اتاق و باز گذاشتند تا حرکات بچه بزرگشونو زیر نظر داشته باشه
اونا چیزه عجیبی دیدند
بچه روی نوزاد خم شد و گفت:
نی نی کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟اخه من داره یادم میره...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

شخصى نزد همسايه من آمد و گفت:‌«گوش كن! ... دوستى به تازگى در مورد تو مي‌گفت که...

ناگهان همسايه‌ حرف او را قطع كرد وگفت : «قبل از اينكه تعريف كنى، بگو آيا حرفت را از ميان آن سه صافى گذرانده‌اى يا نه؟» - پرسید:«كدام سه صافى؟»

 همسايه‌ام گفت: «اول از ميان صافى واقعيت. آيا مطمئنى چيزى كه تعريف مي‌كنى، واقعيت دارد ؟» - جواب داد«نه. من فقط آن را شنيدم. شخصى آن را برايم تعريف كرده است.»

همسايه‌ام سرى تكان داد و گفت: «بنابراین آیا آن را از ميان صافى دوم ...يعنى صافى شادى گذرانده‌اى؟ مسلماً چيزى كه مي‌خواهى تعريف كنى، حتى اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالى‌ام مي‌شود؟»

جواب داد «دوست عزيز، فكر نكنم تو را خوشحال كند.»

 - «بسيار‌خوب، پس اگر مرا خوشحال هم نمي‌كند، حتماً از صافى سوم، يعنى صافى فايده، رد‌شده‌است. آيا چيزى كه مي‌خواهي تعريف كنى، برايم مفيد است و به دردم مي‌خورد؟» -

جواب داد :«نه، به هيچ وجه!»

 همسايه‌ام گفت: «پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال‌كننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگه دار و سعى كن خودت هم زود فراموشش كنى...».

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

یگانه ناغافلی زنگ زد گوشیم

گفت سارا کسیو بلدی عربی بم یاد بده

منم بی خبر گفتم آره عزیزم خودم

باور کرد گردن خورد گیر داده بود بیا نشونم بدههه

منم این سر سیاه زمستون گفتم آخه چطوری این همه راه بیام

گفت خب من میام

هیشی دیگه تلپ شد اینجا

کاش حداقل بلد بودم یادش بدم

طفلی فک کنم بیفته

آخه فقط ادای بلد بودنو در می آوردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

گازمون همش قطع میشه

بابام رفت از پسر عمو جونم یه کرسی گرفت

خیلی باحاله

همش سر کرسی منو آیدا دهوامون میشهههه

کلی فحش بار هم می کنیم که کی کجا بشینه و چقدر از کرسی مال اون باشه

ظهر یه کم اومدم بخوابم وسطاش بزن بزن شد خفففففففففففن

از بس سر وصدا کردن و لحافو کشیدن بد رقمه قاط زدم

زدم ناکارش کردم

آبجی بزرگ اینه دیگههه

نه بابا سرم خورده تو دیفار چیزی نیس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

تا یه شنبه تهطیلم

کمکی درس می خونم (یهنی یه کم)
امروز یه کتابمو دوباره خوندم که یادم نره

این روزا خیلی خوش می گذره خوردن و خوابیدن

از مامانم یاد گرفتم که چطوری با شال ببافم

یهدونه بافتم سورمئی و سفیده

یکی دیگم دارم می بافم

خیلی خوشمل شدن

از هر انگشتم شونصد تا هنر هویجوری می ریزه

هی کسی کد بانو نمی خاد ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

سههلام زندگی خوشمل من

مامانم رفته بیرون

تونستم دزدکی بیام یه چند خطی شما رو مستفیض کنم

خط اتاقم قهطهههه نمی تونم بیام نت

خدا کنه حالا حالا ها نیاد تا بتونم یه کم بتایپم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

                                         فهلا"    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

    هی هی من دالم می لقصم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  | 

آهي كشيد، غمزده پيري سپيـد موي

افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
 

 

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز، در آئينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
 
فريدون مشيري
+ نوشته شده در  ساعت   توسط Sarah  |